تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود
 
یکی بود و یکی نبود
 
 
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه
 

    

معتقدم که خوانندگان وبلاگم به راحتی پای جان کلماتم نمی میرند. معتقدم هوای نوشتن پسِِِِِِِ معرکه است برای من که مدام می خواهم اعترافاتم را درباره مرگ بنویسم و دست آخر ناتوان به نوشتن چندی اراجیف بسنده می کنم؛ مرگی که از زندگی به ما نزدیک تر است ـ این حرف ها را پس نزنید! باور کنید که استصحاب ادامه حیات ، تنها درباره گنجشکانی معنادار است که  از همه چیز خدا رزق و روزی می گیرند و بی هیچ تعارفی بر سر هر شاخ می نشینند.

معتقدم  که خوانندگان وبلاگم به راحتی نمی گذرند از کلماتی که نویسنده ای خواب پریش در واپسین ثانیه های حیات جوهری خویش می نویسد.

مرگ از آستین  و پاچه انسان بالا نمی رود مگر آن که باورش کرده باشد. بدون باور به مرگ، کس نخواهد مرد. برای همین، مردگان نخست می میرند و بعد که مرگ به سراغشان می آید، می فهمند که مرده اند. مردن زمانش در دست خداست و خدا مرگ را به ما ارزانی فرمود تا بهنگام و نابهنگام باورش کنیم.

و تنها برای مردن است که مراسم می گیرند. از همین روی، بیچاره انسان به نو کردن روز و ماه و سال همیشه بر بام می رود و چاره می جوید. با این همه، برای مردن سالی به پایان می رسد و سال نو آغاز می شود.

و به آسانی مرگ فرا می رسد.

  و به آسانی مرگ فرا می رسد.

    و به آسانی مرگ فرا می رسد.          

       و به آسانی مرگ فرا می رسد.  

           و به آسانی مرگ فرا می رسد.  

               و به آسانی مرگ فرا می رسد.  

                    و به آسانی مرگ فرا می رسد.   

                         و به آسانی مرگ فرا می رسد.  

برای مردن سالی به پایان می رسد و سالی نو آغاز می شود. به راستی، چه خوب که سال نو آغاز می شود.  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 5:28 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

من تب کرده ام. دی شب فهمیدم؛ وقتی همه چیز را بالا آوردم.؛ همه خاطرات و آرزوهایم را. آن وقت فهمیدم که  تب کرده ام. کاش مانند آن دوست برای لحظه هایم تاریخ می گذاشتم و از روی آنها می جهیدم و به توجیه قد علم می کردم که تاریخ مصرفش گذشته؛ کاش همه چیز می گذشت. کاش تب نکرده بودم و دست کم برای مرگ لوطی ترین آشنایم هق هق می کردم که کام از سادگی همه چیز می ستاند؛ مهدی توکلی که تلنبار ادبی نوشته هایم را به زور معرفت از من می گرفت تا برای دوست دخترش بلکه جیزی بنویسد.

«مهدی جان! اینها که چیزی جز غم و درد نیست تا به دردت بخورد. بگذار سفارشی برایت چیزی از نو بنویسم.»

غِلیظ و مشهدی جوابم می­داد: «نِه دِداش! همینا عشقه. من به نتوانستم دستانم خیره می گریم(بخشی از چرت وپرت های ادبی من).»

بعد با استادی تمام بی آن که بخواهد یادم  می داد که چه طور با یک «نوکرتُم» همه چیز ساده لوطی می شود.

مهدی! من لوطی نشدم. کاش بیشتر یادم می دادی! کاش میدان نو همیشه نو می ماند و همه چیز را رها می کردم و به دعوتت دنبالت می آمدم و نمی دانم کاش با تو توی تمام خیابان های قم حتی سیگار می کشیدم تا بفهمم به قول تو همه ...اند و بعد خودم می فهمیدم که فرویدی که به غلط از روی کتابم می خواندی «فَروید»، که اگوست کنت و مارکس و وِبر هیچ خری نیستند که آدم بخواهد عشق و حالش را رها کند برای خواندن شِر و وِرهایشان.

   من خیلی بیشتر از اینها تب کرده ام مهدی!  

حالا می خواهم مانند تو بغضم را در جاده بشکنم، وقتی از پیچ دل­بران می گذرم و بعد لحظه ای همه چیز را لعنت بفرستم و دوباره یاد تو ؛ یاد تو لوطی!

پایانه:

همه جیز  به هنگام و بی هنگام صفر می شوند و دوباره روز از نو، روزی از نو.  روزِ نو اما لعنتی. دوباره بی آن که بخواهم و بی آن که نفسی تازه کرده باشم، باید برخیزم و گام در راهی بگذارم که با نخستین درد آغاز می شود؛ خوش به حال کوه که با نخستین سنگ. 


                         در این باره به وبلاگ مهدی موسوی هم سری بزنید!
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:14 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

سروش، سنتوری، سکه بهار آزادی و سازمان ملل، چهار سینی هستند که تا پیش از رسیدن سال نو از مهم ترین مسائل این مُلک به شمار می روند. خدا می داند که در روزهای آخر سال اهمیت خبری با کدام این سه سوژه خواهد بود، اما به گمان من تلاطمی که این چهار سین بر هم زده اند، کمی پر معناست.

عبدالکریم سروش بی مدعا نظریه ای را در آوردگاهی نامناسب چون رسانه ای غیر علمی درمی افکند، سنتوری با ادعای پرداختن به مسئله ای اجتماعی خود مسئله ای اجتماعی می شود، سازمان ملل برای بازداشتن ایران از دست یافتن به سلاح هسته ای، غزه و اسرائیل را به خود وامی نهد و سکه بی هیچ ادعایی از بالای نجابت ملت هم بالاتر می رود تا دولت به آینده ای خوش و روشن وعده شان دهد.

سخنان و نظریات عبدالکریم سروش را پیش تر از آن که در «مدرسه» ها بنویسند و بگویند و بخوانند، به دیوار خرابه مستانِ بد مست می کوبند تا کمی هیاهو برانگیزند و همین.

سنتوری که به گمان من کارگردان آن کوشیده تا به ما بفهماند فیلم بد ساختن هم هنر می خواهد، با همه مسائل پبرامونش، گفتمانی برای کوچه بازار فراهم می کند در رثای همه چیز و هیچ چیز این ملت.

سازمان ملل بی هیج انگیزه ای داغ این ملت را تازه می کند؛ ملتی که نمی دانند چرا رئیس جمهورشان این اندازه آنان را به خوشی گسترده در گستره سفره فقیرانه شان فرامی خواند.

سکه های باهاری هم از ابرهای آذاری به دشواری قرو می بارند تا نازشان بیشتر بیرزد و این ملت دم عیدی کمتر عیدی دهند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 4:47 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

۱. حافظه تاریخی ملت ما بسیار ضعیف است.( ضرورت ندارد که این واقعیت٬ گفته مقام معظم و یا غیر معظمی باشد.)

۲. ملت ما همیشه بیدار است.(می نوشتم «همیشه تاریخ» اگر ویراستاران را نمی آزرد.)

۳. من باز هم می خواهم نظریه پردازی کنم.( اگر حوصله ندارید٬ از این نوشته بگذرید!)

۴. این نکات را در اربعین شاه دین و ایام رحلت آخرین فرستاده خدا و فرزند دانش مندش  بر وبلاگم می نویسم.

۵. دیشب مقاله ای درباره «مرگ مولف» خواندم و کمی در این باره فکر کردم.

۶. پیش از رولان بارت٬ ملت ما به جز نوشته بر چیز دیگری وقع ننهاده اند و هر گونه که خود خواسته اند٬ متن ها را کاویده اند تا البته امکان زیستن را در فضایی پیشامدرن بر همگان وانمایند.

۷. مسعود بهنود که همواره برای هر پیش آمدی می کوشد که ملت را به حافظه تازیخی اش برگرداند٬ شاید در این مسائل با من هم نظر نباشدْ.

۸. تنها کسانی هم داستان با من نمی توانند به پیش آیند که به جبر تاریخ باورمند باشند.( معاذالله!)

۹. اگر دو فرضیه نخست(بیداری و ضعف حافظه ملت) را بپذیریم٬ به تناقض  در نیامده ایم. جمع این دو ممکن است.

۱۰. تفاوت اقلیمی و فرهنگی ملتی دارای تمدن یگانه٬ متغیری است که حتی سید جواد طباطبایی هم خیلی آن را جدی نگرفته است.

۱۱.  تفاوت در اقلیم و فرهنگ٬ حافظه ملت را ضعیف می کند و تفاوت در زبان٬ سبب بیداری ملت می شود تا تمدن خویش را چون زلف پریش خویش بر باد ندهند.(سبحان الله!) 


تازه ‌ترین کتاب دکتر سید جواد طباطبایی با عنوان «نظریه‌ حکومت قانون در ایران» منتشر شد. (دراین باره مطالعه کنید!)

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 4:55 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

عماد المغنیه هر اندازه برای ما مسلمانان مهم باشد بیشتر از پیغام­بری نیست که عماد به عشقش زیست؛ پیغام­بری که هنگام خیرات همه فرزندان او می­شوند و هنگام شرات همه می­گریزند تا مبادا از جانشان بکاهند.

محمد برای همه مسلمانان پیغام­بری است که رحمتش را از دوش بر زمین ننهاد، مگر آن­که عالمین را همه فراخواند تا یک­سره جماعت، پیاله برگیرند.

دکتر سروش هم اگر تجربه نبوی را دوباره نو کرنا می­کند، همه از بشریت پیغام­بری است که از او وام­ می­گیرد.

کاریکاتوریست­های دانمارکی می­خواهند از آزادی بیان بهره­مند باشند، پیغام­بری را کاریکاتور می­کشند که امتش خفته­اند. دولتیان از آنها خواسته­اند که پوزش بخواهند. گفته­اند: نه!

اشهد ان محمداّّّ رسول الله


هم بستگی روزنامه‌‌نگاران هلندی با کاریکاتوریست دانمارکی و واکنش نمایندگان مجلس ایران را ببینید!    

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 5:55 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 
 
  بالا