تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود
 
یکی بود و یکی نبود
 
 
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه
 

داشت نفس می کشید هنوز که یواش انگشت اشاره ام را به چروک روی پیشانی اش کشیدم. انگاری خیسی سرد پیشانی اش عرق نبود. همسایه گفت : قرآن بذاری روی سینه­اش راحت­تر می شود. بهش گفتم: خفه شو! او نمی­میرد.

خروپف که می­کرد، فکر نمی­کردم این قدر آسان بشود رفت. داشت همه نفس­هایی که در سینه­اش حبس مانده بود، به شدت تخلیه می­کرد.

همسایه گفت: دکمه پیراهنش را باز کنم؟

محلش نگذاشتم.

خواست پایش را رو به قبله بگرداند، از من چیزی نپرسید.

وقتی رفت سر سفره هفت سین گفتم بایرام بگذار سر سفره بماند. این بار به حرفم گوش نکرد. داد زدم: به جای این کارها برو ببین چرا آمبولانس نیامد.

گفتم: شگون ندارد سر سالی به جای آن که قرآن توی سفره باشد، آن را روی سینه محتضر بگذاری!

 بایرام قد بلند کرد تا از بالای مشبک پنجره کوچه را دید بزند.

بایرام عزرائیل شده بود. داشت کم کم روی سینه بابام می نشست. لابد فکر می کرد که اگر او را بکشد راحت تر می­تواند مرا تسخیر کند.

وقتی خم شدم دستان بابا را ببوسم، بایرام دستش را گذاشت روی پایم. کاش روح بابا را برده بودند تا من دست بایرام را می­گرفتم و می­گذاشتم روی سینه­ام.

بهش اشاره کردم که سربکشد. نیامده بود انگاری آمبولانس. سال نو نمی­شد، نمی­آ­مدند. کاش سال نو نمی­شد. وقتی آنها آمدند همسایه رفته بود.  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 
 
  بالا