تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود
 
یکی بود و یکی نبود
 
 
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه
 

سخنان آیۀ­الله هاشمی در نماز جمعه و یادآوردن حدیثی که مستند امام خمینی برای اداره نظام اسلامی بوده است، از مسائل مهم فقه سیاسی به شمار می­رود که موافقان و مخالفانی دارد. موافقانی چون آیۀ­الله جوادی و بسیاری دیگر از شاگردان امام و مخالفانی چون آیت­الله مصباح یزدی.

درباره تأسیس نظام جمهوری اسلامی رویکردی وجود دارد که با استناد به برخی روایات مانند روایتی از امام علی بن الحسین(ع)، قیام بدون اذن امام برای اقامه امت را منفورِ اهل بیت گرامی پیغمبر می­داند. امام این رویکرد را با ادله لبی و عقلی برداشتی نادرست از روایات می­دانست و با تمسک به ادله­ای برای اثبات جایگاه حکومتی ولی فقیه آن هم به گونه مطلقه معتقد بود که ولی فقیه با نظر به شرایطی می­تواند رأساً به قیام علیه طاغوت برخیزد. البته ایشان در رویکرد عملی خود برای تأسیس نظام به گونه مستقیم مدلی را در نیفکندند، بلکه مدل کنونی نظام جمهوری اسلامی نیز با نظرداشت حوادث سال­های نخست پیروزی انقلاب نشان می­دهد که امام راحل پس از پیروزی انقلاب به قم آمدند تا از آن پس چونان یکی از مراجع بر امور شرعی نظام مردم­سالار دینی نظاره فرمایند؛ البته ناگفته نماند آن شیر ژیان که شاه را از مملکت بیرون کرد، همواره از ابتدای نهضت، قصدی جز اجرای وظیفه مرجعیت نداشته است. ایشان با بازگشت به قم می­خواستند امور حکومتی را به گونه غیر مستقیم نظاره کنند تا مبادا دامان مرجعیت حکومتی به آلودگی­های اجرای حکومت و سیاست­بازی سیاست­بازان آلوده شود.

از همین رو، ایشان به دوستان و شاگردان روحانی خود نیز سفارش می­فرمود که کمتر در امور حکومتی دخالت کنند. با این همه پایگاه امام نقشی فراتر از مرجعیت را برای ایشان ترسیم می­نمود. از این رو، ایشان حسب ضرورت قم را برای مدتی نامعلوم به قصد تهران ترک کردند تا بهتر بتوانند رهبری نظامی نوساز را برعهده گیرند.

از آن پس دست­آویز امام برای امامت امت، همواره اتکا بر آرای مردم بود. ایشان تنها رأی مردم را میزانی برای اجرای حکومت می­دانست. آن­گاه که ایشان از رأی مردم سخن می­گفت، حکومت
اسلامی تأسیس شده بود و از این رو، بر خلاف مبنای کنونی برخی دیگر چون آیت­الله مصباح، ایشان برای اجرای حکومت نیز اتکای به رأی مردم را مهم می­دانست. این اتکا بر رأی مردم با نظریه ولایت مطلقه فقیه ایشان هیج­گونه منافاتی ندارد؛ زیرا ممکن است فقیهی با نظرداشت مسائل سیاسی و حکومتیِ روز، خواهان اجرای مدل حکومتی مردم­سالار شود و آن­گاه حکومتی چنان را مشروع اعلام کند.

 آیۀ­الله هاشمی با یادآورد همین نکته در خطبه­های نماز جمعه 26 تیرماه و باتوجه به آن­که در رفراندوم دوازدهم فروردین، مردم به جمهوری اسلامی رأی دادند، در حقیقت خواهان اجرای همان نظریه ولایت فقیه بود؛ نه کم و نه زیاد.

ایشان با شناخت درست از مسائل روز، اعتماد ملی را مخدوش دیده­اند و خواهان ترمیم آن شده­اند. گفتنی است پیشنهادهای ایشان نیز چیزی جز نظر مردم نیست. برخی از شبهه­افکنان بر سخنان ایشان، اعتماد عمومی را با 24میلیون جمعیت تطبیق داده­اند که به احمدی نژاد رأی داده­اند. این تطبیق مغالطه­ای بیش نیست؛ زیرا ممکن است چهل میلیون رأی به کاندیدایی دهند، ولی اعتماد عمومی متزلزل باشد. پیشنهادهای ایشان هم درباره بازگرداندن اعتماد به ملت چیزی بیرون از این ماجرا نبود. ایشان هرگز منکر 24میلیون رأی مردم نشد.

از آن سوی، آیۀ­الله مصباح پس از درگذشت امام راحل و به­تازگی شاگردان ایشان، همواره خواهان اجرای حکومت اسلامی بنابر شیوه­ای دیگر­گونه با نظر امام شده­اند. به­راستی اجرای حکومت بدان­سان  نیازمند رفراندومی دیگر است. البته شاید مردم مسلمان و متعهد ایران خواهان اجرای حکومت بنابر مدل آیۀ­الله مصباح باشند؛ حکومتی که حدوثاً و بقائاً تنها منوط بر مشروعیت الهی است و نه مقبولیت مردمی. آن­گاه باید دید که آن­گونه حکومت چگونه احراز می­شود و پس از احراز و اجرا چگونه می­تواند خود را از گزند آفاتِ حکومتی به دور دارد. ناگفته نماند که شاید روایاتِ دال بر منفور بودن قیام برای اجرای حکومت در زمان غیبت، این­گونه قیام برای اجرای حکومت را نیز دربرگیرد!       

تکمله

اگر امام راحل به پشتوانه مردمی افزون بر مشروعیت الهی برای حدوث و تشکیل حکومت معتقد بود برای بقاء و ماندگاری آن نیز بر آرای مردم تاکید داشت  اما  آیۀ­الله مصباح یزدی شاید برای حدوث پشتوانه مردمی را ضروری بداند برای بقای آن تنها به مشروعیت الهی بسنده می کند. در این باره نگاه کنید به سخنان جالب یکی از شاگردان ایشان که در اعتراض به سخنان آقای هاشمی در نماز جمعه ۲۶خرداد مطرح کرده است.

پنهان نماند که بنابر فرض آقای مصباح اگر مردم حکومت اسلامتی یکباره از حکومت اعراض کنند و بخواهند حکومتی دیگر برپا کنند حکومت می تواند آنان را محارب بخواند و با آنان برخورد قاطع کند.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:1 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

 "انقلاب زنده است تا هاشمی زنده است." امام این عبارت را درباره آیت الله هاشمی رفسنجانی گفته بود. درباره دیگران اگر توصیفی کرده باشد، چنین مطلق و مرتبط با انقلاب نبوده است.

امام شهید دکتر بهشتی را مظلوم خواند. بهشتی مظلومیت را تنها برای یکی دوسال تجربه کرد و امتحان پس داد، اما  هاشمی رفسنجانی همواره از مظلوم­ترین شخصیت­های بی­ادعای این نظام بوده است.

تقریبا تمام طیف­ها به گونه­ای بر هاشمی ستم کرده­اند؛ صدر انقلاب بنی صدریان بر هاشمی و بهشتی می­تاختند تا از امام و امتش بگذرند. برخی که آن موقع از حامیان بنی صدر بودند و هم­اکنون به مقامات(!) عند ملیک مقتدر ره­یافته­اند، از همان هنگام کین او را در دل دارند.

دوران جنگ، فرمانده کل قوا، همواره از همه وجودش مایه می گذاشت تا آن­که برای قطع­نامه به نزد امام رفت و از ایشان خواست که اکر حتی ایشان صلاح بدانند، اعلام پایان جنگ را برعهده او بگذارند تا اگر آبرویی برود از او باشد.

هنوز چندی از عرق­ریزان مسئولیت­های دوران جنگ بر او نگذشته بود که امت، ریاست جمهوری نظام را بر عهده او گذاشت. او در این دوران در معرض نقد عوام و غیر عوام قرار می­گرفت. عوام بر اساس شنیده­­­­هایشان او را رفسنجانی ملاک و ثروتمند می­خواندند که کرور کرور ثروت دارد و هکتار هکتار زمین و درخت پسته. خواص هم که توسعه را بر نمی­تابیدند، او را بی­توجه به محرومان و مستضعفان یاد می­کردند.

هاشمی هشت سال پیاپی توسعه را در این مرزوبوم پی گرفت تا آن­که دوران اصلاحات آغاز شد. متأسفانه برخی از یاران خاتمی هم از انگ زدن به هاشمی انگاری لذت می­بردند. آنان ناکارآمدی خودشان را در برخی حوزه­های اقتصادی به دلیل پرداختن هزینه­ها و بدهی­های دولت هاشمی یاد­ می­کردند و بعد هم در حوزه رسانه­ای از نثار مشهورات خبری به جای استدلال­های علمی پرهیز نمی­کردند و او را پدرخوانده­ای توصیف می­کردند که باید کنار گذاشته شود.

اما احمدی نژاد که خود به برکت دولت هاشمی، کار اجرایی آموخته بود، زیرکانه­تر از دیگران از هاشمی بهره

گرفت. او که رگ خواب این مردم را گرفته بود، می­دانست با توهین به هاشمی چه میزان آرایی را می تواند کسب کند. او در دوره قبل پس از برگزیده شدنش، تهمت زدن به هاشمی را وانهاد تا آن­که در دوره جدید نیزکاندیدای ریاست جمهوری شد و دوباره بر هاشمی تاخت تا رأی بیاورد که آورد.

کاش میرحسین موسوی در شام چهاردم خرداد پس از انتقادهای بی­مقدمه و با برنامه احمدی­نژاد به هاشمی، میز مناظره را با همین شناخت از هاشمی و دشمنان هاشمی ترک می­کرد و کاش او شنیدن توهین به هاشمی را مقدمه­ای برای شنیدن توهین به خودش می­دانست و آن­گاه با دفاع جانب­دارانه از هاشمی، پشتوانه واقعی انقلاب، توسعه و اصلاحات را پاس می­داشت و از شورای نگهبان به بهانه توهین او به مردِ مردان انقلاب، خواهان عزل صلاحیت رقیب می­شد!   

باری، هاشمی در سخنرانی روز 26 خرداد با بغضی که در گلو داشت، امام را یاد کرد و نشان داد که نمی­گذارد آرمان­های امام را مخدوش کنند. از همین رو بود که امام می­فرمود: انقلاب زنده است تا هاشمی زنده است.

«آنجایی که مردم نباشند رأی مردم نباشد، آن حکومت اسلامی نیست و به همان دلیل که عرض کردم و به همان دلیل که علی بن ابی­طالب نوزده سال خانه­نشین بود و وقتی که دوباره مردم آمدند و به قول علی بن ابی­طالب مثل یال اسب و موهای یال اسب در خانه اش تراکم جمعیت بود، آن­موقع علی بن ابی­طالب پذیرفت و می پذیرد با آن مشکلاتش و راه ما این بوده و ما باید به اینجا برسیم و روز به روز هم باید آن را تقویت کنیم و این انتخاباتی که انجام دادیم اگر مشکلاتی در آن پیش نمی آمد ما در سی سالگی انقلاب بهترین گام بزرگمان را در جهت تحقق اسلامی بر می داشتیم .»(بخشی از گفتار هاشمی در خطبه­های نماز جمعه 26 خرداد)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 9:11 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

۱. آورده­اند که پیامبر رحمت به عمار یاسر فرمود:«یا عمار! تقتلک  الفئة الباغیة؛ ای عمار تو را گروهی جفاکار خواهند کشت.» چون عمار به دست سپاه معاویه به شهادت رسید، ناگهان یکایک آن سپاه به خاطرشان آمد که پیامبر چنان فرموده بود و از این روی بر کار خویش شرمنده شدند. چون معاویه اوضاع را چنان یافت و امت را بدید که دمادم از دورادور او پراکنده می­شوند، فریاد برآورد:« عمار را ما نکشتیم! عمار را کسی کشت که او را به جنگ آورد و موجبات قتلش را فراهم آورد.»

۲. ندا آقا سلطان را ما نکشتیم. ندا را کسی کشت که او را به خیابان آورد. (در ضمن دیگران در مسائل داخلی ما دخالت نکنند.)

۳. مروه الشربینی را یک نفر نکشت. او را دولت بلکه ملت آلمان کشت و همه آنها جنایتکارند و باید محاکمه شوند!

۴. مردم مسلمان ایالت سين کيانگ چین به دست دولت کشته نمی شوند، بلکه آنان درگیر برخی مسائل قومی و قبیله ای هستند. (در این باره تنها مراجع غیر رسمی ابراز نظر کنند. دولت دراین باره وظیفه ای ندارد و به مصالح عمل می کند!)

برای تطبیق این مسئله نگاه کنید به گزارش مقایسه آمار پخش 4 خبر در صدا وسیما

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 4:14 قبل از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

زیرنویس برنامه­های تلویزیون را اگر نگاه کنید، متوجه خواهید شد که این روزها سالگرد درگذشت آیت­الله مشکینی است. من در دوران نوجوانی وقتی هنوز به قم نیامده بودم و شور قم رفتن داشتم، او را با خطبه­های نماز جمعه شناختم که شبکه دو روزهای ـ فکر کنم­ـ یکشنبه نشان می­داد. بعدها وقتی به قم آمدم با برنامه­های درس اخلاق ایشان آشنا شدم که با حسی ناگفتنی توأم بود و بعدها در جریان توهین به آیت­الله مصباح، ایشان را بهتر و از نزدیک­تر شناختم:

رفته بودم مسجد اعظم تا بلکه سرکشی کنم از عصبیت آن طلاب که سینه­چاک­تر از آنها برای مبارزه با دولت آقای خاتمی انگار حوزه نزاده بود. نشسته بودم میان آن طلابی که عمامه داشتند و نداشتند، هاج و واج. وقتی یکی به پشتم زد و در گوشم گفت اخوی قصد قربت کرده­ای که اینجا نشسته­ای، حساب کارآن تحصن و اعتصاب  دستم آمد. چهارزانو نشستن خوب نبود آنجا؛ دوزانو نشستم. سرک می­کشیدم تا ببینم آن جلو کی می­آید و کی می­رود. باوجود آن­که اعتصاب چندروزه­شان هیچ مجوز قانونی نداشت، مقتدرانه و باامید ادامه می­دادند. آنها دولت خاتمی را تهدید کرده بودند که اگر فلان وزیر را برکنار نکند، کفن می­پوشند و پیاده هم که شده به سمت تهران تظاهرات خواهند کرد. زمان اخبار هم که می­رسید، رادیو را پشت میکروفون می­گذاشتند تا بلکه گزارش تحصنشان را از اخبار شنود کنند. برنامه­شان شعاردادن بود و سخنرانی­های تند و گاه دعاخواندن. آقای یزدی هم که این روزها پیاپی از ولایت فقیه می گوید و آن روزها تازه برکنارش کرده بودند، یکی از سخنرانان آن چند روز بود. سخنرانی داغی کرد. طوری که خود همان طلاب چند آتشه چندین بار او را با هیس­هیس کردن و کشیدن عبایش وادار به سکوت ­کردند. ناراحت بود آقای یزدی از برکناری­اش؛ بیشتر هم ناراحت بود از مواضع جانشینش که گفته بود من ویرانه تحویل گرفتم. توی حرف­هایش گوشه و کناره هم به رهبری می­زد که ایشان انتخابی درست نکرده است.

دیگر از سخنرانان آقای مشکینی بود. ایشان چندین بار در آن تحصن شرکت کردند و البته به نظر می­رسید بیشتر پیگیر اهداف متحصنان در سطح بالای نظام هم هستند. بعد که ایشان از کوششان برای تماس با رهبری سخن گفت این گمان قوت گرفت. متحصنان خواهان بودند که رهبری برای ایشان به حمایت از آقای مصباح و برضد دولت خاتمی بیانیه­ای صادر کند تا آن­گاه ایشان گریبان بچاکند و اهداف و منویات ایشان را اجرا کنند!

آقای مشکینی در چندین سخنرانی­اش اعلام کرد که پیروزی نزدیک است و متحصنان دعای فرج بخوانند. تحصن بالا گرفت، اما اگر رسانه ملی در بخش اخبار روزهای نخست آن تحصن را اعلام کرده بود، در روزهای بعد به آن اخبار نمی­پرداخت. از این رو، اعتراض متحصنان شامل حال خود صداوسیما هم شد که چرا چنان تحصن مهمی را پوشش نمی­دهد.

 شام آخری که متحصنان منتظر ابلاغ پیام رهبری بودند و خودشان را آماده ­کرده بودند که کفن بپوشند و به سمت تهران سرازیر شوند، آقای مشکینی آمد تا خبرهای مهمی را به متحصنان اعلام کند. او با تمجید از متحصنان و برشمردن ثواب­های فراوان برای آن تحصن به متحصنان اعلام کرد که من امشب نزدیک به دو ساعت با علی زمان درباره این تحصن و توطئه معاویه­­ها و عمروعاص­های زمان صحبت کردم. به دورو برم نگاه کردم. طلبه­ای مازندرانی داشت با دستمال کاغذیِ چندبار مصرف­شده­ای، اشک را از گوشه چشمش می­گرفت. طلاب خیره شده بودند به جایگاه. آقای مشکینی ایستاده بود و خاطرم درست باشد، شالی هم دور گردنش انداخته بود. این استاد اخلاق درباره ماحصل سخنانش با رهبری به طلاب گفت: همان­طور که مالک اشتر نخعی در جنگ صفین چنان رزمید که به خیمه معاویه رسید و بعد به او پیام رساندند که اگر برنگردی دیگر علی(ع) را نخواهی دید و علی(ع) می­گوید که برگرد، امروز هم علی زمان از شما می­خواهد که صبر کنید و بازگردید...

آن آخرین باری بود که من آقای مشکینی را از نزدیک می­دیدم.  ایشان نتوانست از رهبری درباره اهداف متحصنان پیامی رسمی دریافت کند اما توانست تحصنی علیه دولت اسلامی را قانونی و بدون  تنش جلوه دهد. کاش ایشان بود و آن موقع کسانی که دوست داشتند به حمایت از آرایشان بدون هیچ کفن پوشیدنی در خیابان حضور پیدا کنند به او رجوع می کردند و از وی مجوز دریافت می کردند تا بلکه کارشان به گونه ای در چارچوب قانون توجیه پذیرد. 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 

اوایل انقلاب مردم به انقلابی و ضد انقلاب تقسیم می­شدند. البته اگر جمعیت آماری آن روزها را سرشماری می­کردند، خیلی­ها هم بودند که هم از توبره می­خوردند و هم از آخور؛ مردمی که هم بجه­هایشان را به خط مقدم می­فرستادند و هم از این طرف به آخوندها فحش می­دادند و فیلشان یاد هندوستان می­کرد و خدابیامرزی پهلوی می­گفتند. خیلی­ها بودند این مردم، ولی چون رسانه­ای نداشتند، چندان به نظر جدی نمی­آمدند تا بلکه دلی برایشان بسوزد.

وقتی فراخوانی می­شنیدند که فلان جا رزمنده می­خواهد و های مردم جبهه­ها خالی است، بیل و کلنگشان را بیخ دیوار کاهگلی خانه آرزوهایشان رها می­کردند و سراسیمه حسین حسین­گویان به سوی جبهه­ها می­شتافتند و وقتی از جنگ بازمی­گشتند و با دیوار فروریخته خانه­شان روبه­رو می­شدند، از بدگویی به مسئولان نظام و انقلاب چاره­ای دیگر نمی­دیدند، چون هیچ دلی نمی­سوخت برای این مردم.

 جنگ تمام شد و امام رفت. با رفتن امام دیگر اساس انقلابی و ضد­انقلاب فروریخت. آقای هاشمی رفسنجانی سوار ماشین توسعه شد. آن دیوارهای کاهگلی فروریخته همان­طور ماند تا دولت سازندگی از ایران غربی­شده، سیمان و آهن به فن آورد، تا روستاها آباد شود و شهرها صنعتی، تا دیگر کسی نگوید که خدا پدر رضاخان رابیامرزد که همین راه­آهن را کشید.

توسعه خوف و رجاهای فراوانی داشت؛ اینکه نکند عده­ای زیر چرخ آن له شوند و اینکه مهم نتیجه است و ژاپن مگر چه بوده است و مگر ما از آن چشم­بادامی­ها چه کمتریم!

سردار سازندگی دوتا چهار سال ماشین توسعه را بر زمین کویری و خشک این مرزوبوم راند تا اینکه کم­کم بارقه­هایی از اصلاح ساختار و چارچوب نظام برای پیش­افتادن جدی­تر در مسیر توسعه نمایان شد. فهم تنظیم سندهایی چون چشم­انداز بیست­ساله نیاز به حداقل تحصیلاتی داشت که آن را نیز فاقد آن بودند کسانی که هم از توبره می­خوردند و هم از آخور. از سوی دیگر خط­کش انقلابی وضد انقلاب هم از میان مردم برداشته شد و اساساً سر آنان  که کسی دلی برایشان نمی­سوزاند، بی­کلاه ماند؛ زیرا آن سوی­تر دو صف دیگر شکل داده بودند از راستی­ها و چپی­ها به رسم راستی­ها و چپی­های مجالس غرب که راستی­های محافظه­کار برای حفظ قانون و نظام و چپی­های رادیکال منحرف از قانون به نفع مصالح و حقوق مردم.

اگر انقلابی و ضد انقلاب بر هم مسلحانه می­تاختند، اینان یک دست نرم­تر با هم ستیز می­کردند. راستی­ها معمولاً صداو سیما را تسخیر کرده بودند و چند امتیاز دولتی هم داشتند برای انتشار روزنامه­هایی مثل کیهان و مثل کیهان و مثل کیهان. اما چپی­ها فقط یک کلاه داشتند که دسته­ای از راستی­ها آن را به هوا پرت می­کردند و تا چپی­ها می­پریدند آن را بگیرند، دسته­ای دیگر از راستی­ها سر می­رسیدند و قلدرانه آن را می ­قاپیدند و باز آن را می­پراندند به هوا. برای همین آن قدر آن یک امتیاز این دست و آن دست شد که بسیاری از نام­های روزنامه­ای آن به خاطر نمی­آید.

دولت آقای خاتمی هشت­سال شوخی­ای بود که البته چپی­ها قدر همین شوخی را هم ندانستند. آن بیل و کلنگ­های وانهاده شده زیر آن دیوارهای کاهگلی آن­قدر زنگ خورده بود که چرا ماشین توسعه از این طرف­ها نگذشت تا ما را دریابد و دست­کم ضدزنگی بزند؛ دیوار کاهگلی پیش­کش!

برای همین، آنها که اول انقلاب می­خواستند هم از توبره بخورند و هم از آخور، از هر چه  توسعه و توسعه­طلب بدشان آمد؛ به خاطر اینکه کسی دست کم دلی برایشان نسوزانده بود که آنها هم احساس تعلقی بکنند. این بار مردم دست به سوی سیدی خوش­پوش دراز کردند؛ سید محمد خاتمی. سید به ماشین توسعه کاری داشت و نداشت، به همه قول اصلاحات داد. قول داد که همه برای سوار شدن به این ماشین برابر و آزاد خواهند بود. حتی به آنان قول داد که آن­قدر برایشان آزادی بسازد که همه بتوانند با آن ماشین دوری بزنند و دست­کم بوقی بزنند. مردم سر صف ایستادند. خداییش تفاوت سید با دیگران این بود که با لبخند با همه حرف می­زد و پشت رول هم که می­نشست، خودش را نمی­گرفت و سعی می­کرد که به همه هم یک جوری حال بدهد!  برای همین هم وقتی چهارسال اولش تمام شد، مردم صف را بر هم نزدند تا دوباره نوبت همه­شان برسد. دیگر کسی دلخور کاهگلی بودن دیوار خانه و خاک و خل خوردن در راه خانه نبود. آن موقع اگر کسی منکر اصلاحات می­شد یا سوادش کمتر از نهضت بود و یا آنکه عضو گروه فشار.

اصلاحات در مملکت پس از هشت سال، فرصتی دیگر نیافت. مردم انگار یکباره از خواب پریدند و دیدند که دیوار خانه­شان روی سرشان خم شده است. بم هم که زلزله آمد روی بیدارشدن آنها بی­تأثیر نبود. سواد نهضتی توسعه و ساختار و فونداسیون و اصلاحات را که نمی­فهمد. برای همین از هرچه توسعه و ساختار و فونداسیون و اصلاحات و خوش­تیپی و خوشگلی بدشان آمد و به کسی رأی دادند که کت و شلواری بدنش را نمی­آراست و نه از توسعه سخن می­گفت و نه از اصلاحات.

مردمی که اول انقلاب هم از توبره می­خوردند و هم از آخور، به کسی رسیدند که به آنان وعده­های شیرین می­داد؛ لباس مأمور نظافت می­پوشید و قول داده بود که اگر رأی بیاورد جاده­ها را آسفالت کند، نفت را سر سفره­ها ­آورد و  کاهگل خانه­ها را ترمیم و ده­ها را آباد و قنات­ها را جاری کند.

او دانستن این چیزها را از دانستن چیزهایی مثل دیپلماسی هم بهتر می­دانست. برای همین وقتی به سازمان ملل رفت، صدایش نلرزید و استوار دعای فرج خواند و دیپلماسی خدادادی­اش را بر همگان رخ نمود. بعدها هم که به او گفتند وقتی سخنرانی می­کردی، همه چشم­ها به تو دوخته شده­ بود و هاله­ای از نور دورتادورت را فراگرفته بود، این مطلب را اذعان کرد که آری خودم هم آن را احساس کردم.

آنها که اول انقلاب هم از آخور می­خوردند و هم از توبره، هم با انقلاب همراه می­شدند و هم با ضد انقلاب و هم برای امام اشک می ریختند و هم یاد رضاخان را گرامی می­داشتند، این بار به کسی رسیدند که همراهی با او آنان را بسان همان لحظه­های اول انقلاب می­نمایاند. پرچم انقلاب روی شانه می­اندازند و علیه سران انقلاب شعار می­دهند. آنها دلیلشان هر حجت موجهی باشد و نباشد، دیگر یاد رضاخان نمی­کنند، چون زین پس کسی دیگر، راه­آهن را از سرقفلی پهلوی به­در­آورده است. آنان با وام­ها و تسهیلاتی که دولت خدمتگزار برایشان فراهم آورد، به روستاها مهاجرت کردند و خانه­های کاهگلی­شان را فرو ریختند تا با مصالح وارداتی حوزه­هایی بناسازند که اندک رأیی هم در آن به نفع مخالف احمدی­نژاد به عمل نیاید.  ­

آنان که اول انقلاب هیچ رسانه­ای در دست نداشتند و سوادی هم نداشتند که حرف­هایشان را هجی کنند، اکنون افزون بر صدا و سیما بهترین رسانه­ها را در اختیار دارند؛ محمود احمدی­نژاد رسانه آنان است؛ دکتری که به سواد نهضتی­ها هم خوانده می­شود. پس از گذشت سی­سال از انقلاب، اینک گفتمانی انقلابی ـ ضدانقلاب از انقلاب رخ نموده است!  

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 7:24 بعد از ظهر  نوشته رضا سجادی  | 
 
  بالا