|
یکی بود و یکی نبود
|
||
|
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه |
داشت نفس می کشید هنوز که یواش انگشت اشاره ام را به چروک روی پیشانی اش کشیدم. انگاری خیسی سرد پیشانی اش عرق نبود. همسایه گفت : قرآن بذاری روی سینهاش راحتتر می شود. بهش گفتم: خفه شو! او نمیمیرد.
خروپف که میکرد، فکر نمیکردم این قدر آسان بشود رفت. داشت همه نفسهایی که در سینهاش حبس مانده بود، به شدت تخلیه میکرد.
همسایه گفت: دکمه پیراهنش را باز کنم؟
محلش نگذاشتم.
خواست پایش را رو به قبله بگرداند، از من چیزی نپرسید.
وقتی رفت سر سفره هفت سین گفتم بایرام بگذار سر سفره بماند. این بار به حرفم گوش نکرد. داد زدم: به جای این کارها برو ببین چرا آمبولانس نیامد.
گفتم: شگون ندارد سر سالی به جای آن که قرآن توی سفره باشد، آن را روی سینه محتضر بگذاری!
بایرام قد بلند کرد تا از بالای مشبک پنجره کوچه را دید بزند.
بایرام عزرائیل شده بود. داشت کم کم روی سینه بابام می نشست. لابد فکر می کرد که اگر او را بکشد راحت تر میتواند مرا تسخیر کند.
وقتی خم شدم دستان بابا را ببوسم، بایرام دستش را گذاشت روی پایم. کاش روح بابا را برده بودند تا من دست بایرام را میگرفتم و میگذاشتم روی سینهام.
بهش اشاره کردم که سربکشد. نیامده بود انگاری آمبولانس. سال نو نمیشد، نمیآمدند. کاش سال نو نمیشد. وقتی آنها آمدند همسایه رفته بود.
میان هیاهوی ناگزیر برخی داستاننویسان وطنی که به اکراه دست از آستین چروک و ورمالیدهشان به نوشتن بیرون میآورند تا مبادا دوباره ابوالهول از تلِ برج بابل، شهرزاد خیالشان را بانگ سر دهد که اینک همان سپیدهدمانی که گفته بودم، دیوانهای انگار که بخواهد جامه از تن بدرد، یاد شهرزاد را قاب میگیرد و درباره هوسآلود بودن داستان برای نسلی مینویسد که فراموش شدهاند:
بسیاری هوس به دوزبازیهای واژگانی میسپرند و عناصر را روانه مرغزاری میکنند که خوکان در آن میچرند؛ بسیاری هوس میبازند؛ بسیاری از روی تباهی در ناکجا و جغرافیایی دیگر هوسی آرزو میکنند تا تنها خرقهشان را به زر آلایند و بس.
در این میان، همان دیوانه جامهدریده، قوزک آشنایی را در پیادهگرد خانه پدریاش لگد میکوبد که چرا شهرزاد را از خاطر بردهای و او که انگار صُداع شمسی(سردردی که ازنشستن بسیار در آفتاب عارض میشود) آزردهاش، مگسی میپراند که شهرزاد مگر نمرده بود.
در پس برجها و تلها، ناگه ابوالهولی که حالا رمقش رفته و القصه، قصههایی دراز و رازآلود می داند، که ...
علي رضا محمودي متولد 1353 در مشهد است. اولين داستانش در سال 1369 به چاپ رسيد و از آن زمان تاكنون در نشريات و صفحات ادبي روزنامهها، داستان و نقد و مقاله مينويسد.محمودي با داستان «ابرهاي صورتي» جايزه بهرام صادقي را برد و در جوايز ادبي مردادگان، داستان كوتاه اصفهان و باران نيز مقامهايي بهدست آورد. داستان «سونات زنانه» او از همين مجموعه به عنوان داستانهاي برگزيده جايزه مهرگان امسال انتخاب شد. ضمن اين كه مجموعه «بريم خوشگذروني» نامزد دريافت جايزه هوشنگ گلشيري نيز به شمار می رود.
درباره جنگ نوشتن احتیاط ورزی هایی می طلبد که ناگزیریم از آنها. ننوشتن درباره جنگ هم غفلت ورزی است. چه کنیم ما؟
جنگ و نوشتن درباره آن در این مملکت اما به گونه دیگری است ممزوج با حسی غریب... .
اورهان پاموك نويسنده نويسنده اهل تركيه با كتابهايي مانند"قرمز نام من است" و "برف" برنده جايزه نوبل ادبيات 2006 اعلام شد.
به گزارش فرانسپرس آكادمي سوئد پنجشنبه 12 اكتبر(20 مهر) پاموك "با كاوش روح ماليخوليايي شهر زادگاهش (استانبول) نمادهاي جديدي را در برخورد و اختلاط فرهنگي، كشف كرده است."
|
|