|
یکی بود و یکی نبود
|
||
|
ادبیات داستانی، جامعه شناسی، فلسفه |
در دهه پنجاه، گارفینگل به شخصی به نام اگنس برخورد که بی چون وچرا زن می نمود. او صورتی زیبا، قیافه ای دل پذیر، چهره ای بی مو و ابروانی کشیده داشت و حتی ماتیک زده بود. با وجود آن که اگنس زن می نمود، گارفینگل از خود پرسید که آیا او واقعا زن است. آن گاه این مردم نگار نتیجه گرفت که او واقعا همیشه زن به نظر نمی رسد.
اگنس مرد به دنیا آمد، اما وقتی به شانزده سالگی رسید٬ دریافت که وضعیت غریبی برایش پیش آمده است. برای همین از خانه اش گریخت و لباس دخترانه پوشیدن را آغاز کرد. به زودی آموخت که تنها لباس زن پوشیدن بسنده اش نیست. او آموخت که باید مانند زنان رفتار کند. وقتی او توانست مانند زنان رفتار کند، دیگران نیز او را زن شناختند و خواندند.
گارفینگل چنین نتیجه گرفت که زن یا مرد زاده شدن برای زن یا مرد بودن ما بس نیست؛ باید رفتارهای زنانه و مردانه را نیز بیاموزیم و هر روزه خود را به دیگران مرد یا زن بنماییم.
به نقل از: نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر، نوشته جورج ریتزر، ترجمه محسن ثلاثی.
|
|